من چم شده ؟ انگار قفل شدم.پاهام چسبیده به زمین و خشکم زده.تو سرم هزاااارتا صداس.هر بار که میخوابم شاید ده تا خواب میبینم.همه چی بی سر و ته و نامعلومه. دلم میخواد از اینجا بریم.از این شهر بریم. تیک تاک میکنه ساعته که اذیتم کنه. تیک تاکش نیست ،اون فاصله ی بین ثانیه هاش اذیتم میکنه. به این فکر میکنم من تمام زندگیم تو این فاصله ی بین ثانیه ها گذشته.همش معلق بودن و انتظار بیخودی. هر بار که لبخند میزنم به خودم میگم مگه اصل ماجرا عوض میشه؟ به چی دلت خوشه؟ تو که دیگه به معجزه هم اعتقادی نداری پس به چی امید داری ؟انگار من عنصر وجودیم دلخوشیه.حرصم میگیره بخدا.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی