شارژم تموم شده. فکری. جسمی. عصبی. همه جوره. فکر کنم هر چی بود امشب کشیدم ریختم اینجا ک خوب شم.. نشدم. هنوز تو سرم صدای بوق ممتد میاد. از صدای دیوارا هم بیشتره. از صدای همه بلندتره. خالی ام. خالی بودن بدتره. کاش ادم یچیزی داشته باشه ک بخاد فریادش بزنه ولی خالی نباشه. مغزم خواب رفته. باید بخوابم جون بگیرم که بتونم برم دنبال مکافات زندگی. هیچوقت اینقدر یکجا و همزمان کسشر نگفته بودم. تو بدنم دو تا بروفن یه الپرازولام و دو تا استامینوفنه. هیچکدوم از حرفای امشبم در حالت هشیاری زده نشده. همین الان بگم فردا پا شدم عذاب وجدان نگیرم که اینا چی بود نوشتی.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی