اگه اشتباه نکنم و حافظه ضعیفم یاری برسونه بدترین روز زندگیم تو شیش ماه گذشته دوازده آذر بود. یادمه اون روز انقدر تو سرما راه رفتم و دود خوردم که تا ده روز بعد کاملن مسدود شد همه جام. ربطش ب الان اینه که چند روزه همون حس دوازده آذر تا مغز استخونم فرو میره. اما دیگه نای دلداری دادن خودمم ندارم. میدونم این از اون دردایی که محلش ندی خوب میشن نیست. این زخمیه ک چرک میکنه و عفونتش همه زندگی رو برمیداره یه روز. ولی در حال حاضر انقدر همه چی یهو سخت و بهم ریخته شده که حتا یه ساعتم نمیتونم بشینم برا خودم دل بسوزونم. کاش میشد اون بخشی از وجودم که احتیاج به مراقبت و محبت دیدن داره میذاشتم تو فریزر و بعدن میومدم سراغش. شایدم اصلن یادم میرفت.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی