من نگران اینده هستم.همیشه.نگران این هستم که به خانواده ام کمترین فشار ممکن وارد بشه بخاطر من.نگران این هستم ارامش خودم و خانوادم بهم نخوره.نگران رژیم غذایی مامانم هستم.نگران رنگ موهای سفیدشده بابامم هستم.نگران این هستم که تو زندگی ب جایی برسم و نکنه هیچجارو نگیرم و ادم بیخودی بمونم نگرانم که پیر بشم و ببینم هیچکار نکردم تو زندگیم . من از پیری میترسم .نگران از دست دادن خانوادم هستم . من یه سلول نگرانی بودم ک دست و پا دراورد و رشد کرد. نگرانی تو تک تک سلولام اشباع شده. دارم نگرانی بالا میارم. دارم خودمو بالا میارم . خوشبحال همه ی ادمایی که ارومه زندگیشون .حتا میترسم اینو بگم چون میدونم خدا زندگیمو آشوب تر میکنه ک قدر بدونم.قدر جهنمی ک هیچوقت عوض نمیشه.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی