حالا من چکار کنم؟ خودت بگو چجوری ازین آوار تنهایی سالم بیرون بیام بچه ک بودم خواهرم دوسم نداشت..چون مجبور بود هر چی داشتو باهام شریک شه، بزرگتر ک شدم دید من اونقدرام نازک نارنجی و بدردنخور نیستم..خب ملومه، هر کاری کردم ک دوسم داشته باشه..تنهاش نذاشتم ، راز نگهدارش شدم، ب درد دلش گوش دادم..چ دوران خوبی بود ، خوب بود حس میکردم خانواده دارم.همیشه قهر ک میکردیم هر چی ک هدیه داده بودیم بهم پس میدادیم ک مثلا کاریمون ب کار هم نباشه ؛ب جز اون عکس سه در چارایی ک از هم تو کیف پولامون داشتیم..ب جز اون عکس سه در چاری ک حالا دیگ تو کیفش نیس..خاهرم بهترین دوستم بود، خواهری ک بهم گفت کاش جای علی مرده بودم..شایدم منظوری نداشته ن؟ ی روزایی هم بود ک من بهش نگفتم، ک فقط خودم میدونم چ حسی داشتم..روزایی ک به اون فکر میکردم با اون حرف میزدم حالا دیگه اون بهترین دوستم بود..پیش اون خود خودم بودم، ن میفهمیدم ساعت چنده ن میفهمیدم عاقبتش چیه ن مهم بود کسی مارو ببینه..خودت میدونی تو خاب و بیداری بهش فکر کردم و فکر میکنم..چجوری ب دلم حالی کنم این همه نداشتنو؟ این همه نبودن یهویی رو تو گفتی بعد هر سختی اسونیه..ولی یکساله هر چی بوده سختی بوده، نبودن بوده، بغض و دل شکستن بوده اینقد بی رحم نباش..چشمایی ک از خنده برق میزد چند وقته همش اشک توشون جمع میشه؟ احساس میکنم تو سینم ی جای خالی عمیقه تقصیر خودمه..من همیشه تو ابرا سیر میکردم، هر چقدم خاستم خودمو زندگیمو ادمای اطرفامو بهتر کنم نشد، از دست دادمشون..دیشب بعد از همه ی فکرا و توهمام بهت گفتم خیلی مهربونی که هر چی خواستم بهم میدی با اینکه اونجوری که باید باشم نیستم..ازت ارامش خواستم برا خودم و همه اونایی ک دوسشون دارم ولی فکر نمیکردم ارامش اون ب نبودن من بستگی داره.خدا جونم، بهم بگو همش یه خواب بوده.با صدای خندیدنای ابجیم بیدارم کن ..با فکر کردن ب چشمای اون ...اصلا چرا من خواب نباشم و وقتی بیدار شدم چشمای اونو ببینم؟